تبليغاتX
منبع كدهاي جاوااسكريپت
l>


www.irLearn.com

یاسین
+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 21:27  توسط یاسین  | 
har koja hastam basham

aseman male man ast

panjere. fekr. hava. eshgh. zamin male man ast.

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 12:13  توسط یاسین  | 

 

فهمیده ام که ....

فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چیز در زندگی کدام است و سپس سایر چیز ها را فراموش کنی.  

فهمیده ام که ساده ترین کارها نیز می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه و نیت درست به  

انجام برسانی.

فهمیده ام که بدترین رنج ها، مشاهده رنج دیگران است. 

فهمیده ام که  اگر به دنبال خوش بختی باشی، خوش بختی از دست تو فرار می کند. اما اگربه دنبال خانواده، بر آوردن نیازهای دیگران، کار خودت، ملاقات افراد جدید و خوب بودن باشی، خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد 

فهمیده ام که  آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند.

 

فهمیده ام که لذت بردن از موفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را در بست باور کرد.

 فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی در چشمان یک کودک، لذت بخش ترین حس زندگی است.

فهمیده ام که زندگی یک مرد دارای چهار دوران است: زمانی که به بابانوئل اعتقاد دارد، زمانی که به بابانوئل اعتقاد ندارد، زمانی که نقش بابانوئل را بازی می کند و زمانی که قیافه اش مثل بابانوئل می شود. 

فهمیده ام که  فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف دیگران هر دو به یک اندازه مهم هستند.  

فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شوید، بهتر است آخرین کلماتتان

 

محبت آمیز باشد چرا که ممکن است این آخرین باری باشد که آن ها را می بینید.

 

فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد تا تشخیص را نادرست.

 

فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد. 

فهمیده ام که اکثر مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند و این در حالی است که تنها راه پیشرفت، تغییر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 21:38  توسط یاسین  | 

داستان زندگی

شنبه دنیا میایم

۱شنبه به خود میایم

۲ شنبه عاشق میشیم

۳ شنبه ازدواج میکنیم

۴ شنبه پدر و مادر میشیم

۵ شنبه بیمار میشیم

و عاقبت جمعه میمیریم
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 20:56  توسط یاسین  | 

 

در زندگی فهمیده ام که ...

 

فهمیده ام که آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به زمین بزند.

 

فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.کسی که بتواند آن ها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.

 

فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنم مگر به نیت عبرت گرفتن.

 

فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند.

 

فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود سریع تر می گذرد.

 

فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.

 

فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.

 

فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است.

 

فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذارد.

 

فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افته. مهم اینه که در موردش چی کار می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 20:53  توسط یاسین  | 

شکارچی

در "ویسکوز" یک شکارچی ماهر وجود داشت که سرپرست یک پارک طبیعی بزرگ بود.هر بار که شخصی با جیب پر پول اما تجربه کم در زمینه شکار به ویسکوز وارد می شد، شکارچی او را به یک قطعه زمین خالی می برد. در آنجا یک قوطی را روی سنگی می گذاشت. سپس حدود پنجاه متر از قوطی فاصله می گرفت و بعد با یک گلوله، قوطی را به هوا می فرستاد. آن گاه می گفت:

   - من بهترین تیر انداز این سرزمینم. حالا شما هم یاد می گیرید که چه طور به زبردستی من شوید.

دوباره قوطی را روی همان سنگ قرار می داد، به همان جایی که قبلاً ایستاده بود، بر می گشت، دستمالی از جیبش در می آورد و از تازه وارد خواهش می کرد که آن را به چشمان وی ببندد. آن گاه دوباره در جهت هدف نشانه گیری و شلیک می کرد. سپس در حالی که دستمال را از روی چشمش بر می داشت، می پرسید:

-         به هدف زدم؟

تازه وارد، خوشحال از این که شاهد سرشکستگی این راهنمای مغرور بوده، می گفت؟

-         البته که نه! تیرتان حدود یک کیلومتر و نیم خطا رفت! فکر نمی کنم شما بتوانید چیزی به من یاد بدهید!

شکارچی پاسخ می داد:

- من همین الآن مهمترین درس زندگی را به شما آموختم. هر بار که می خواهید به چیزی برسید، چشمانتان را باز نگه دارید، فکرتان را متمرکز کنید و یقیناً بدانید که دقیقاً چه می خواهید. هیچ کس با چشم بسته به هیچ هدفی نمی رسد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 14:16  توسط یاسین  | 

                    شام آخر                   اثر لئوناردو داوینچی

لئوناردو داوینچی در هنگام خلق این تابلو با چند مشکل جدی مواجه شد:باید خیر را در وجود "عیسی" نشان می داد و شر را در تصویر "یهودا"، همان حواری که در هنگام صرف شام قصد خیانت به عیسی را داشت. مدتی از نقاشی دست کشید تا مدلهای دلخواه خود را پیدا کند. روزی هنگامی که گروه کر در کلیسا آواز می خواندند، داوینچی در چهره یکی از پسران کر، تصویر کامل "مسیح" را دید. او را به کارگاه خود دعوت کرد و طرحهایی از صورت او برداشت و به کار بر روی آنها پرداخت.

سه سال گذشت."شام آخر" تقریباً در حال اتمام بود. اما لئوناردو هنوز مدل کامل "یهودا" را پیدا نکرده بود. کاردینالی که سرپرستی کلیسا را بر عهده داشت، کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری اش را به پایان برساند. نقاش هنرمند بعد از چند روز جستجوی بی فایده به جوان ژنده پوشی برخورد که مست لایعقل در جوی آب افتاده بود. به زحمت دستیارانش را راضی کرد که او را یکراست به کلیسا بیاورند، چون دیگر برای ابتدایی وقت نداشت. گدا را که هنوز نمی فهمید بر او چه می گذشت، به کلیسا آوردند. دستیاران لئوناردو او را سر پا نگه داشتند تا لئناردو از روی صورت او خطوطی را که بی تقوایی، گناه و خودپرستی اش را به وضوح نمایش می دادند، بر روی تابلو ترسیم کند.

بعد از اتمام کار، گدا که مستی فدری از سرش پریده بود، چشمانش را باز کرد و تابلو را در مقابل خود دید. با لحنی هراسان و در عین حال غمزده گفت:

-         من این تابلو را قبلاً دیده ام!

لئوناردو با تعجب پرسید:

-         کی؟

-    سه سال پیش. قبل از این که همه چیزم را از دست بدهم. در آن زمان من در گروه کر آواز می خواندم و زندگی ام سر شار از رویا بود. نقاش از من درخواست کرد که مدل چهره (عیسی ) شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 14:4  توسط یاسین  | 

بودا و رمز آرامش در 60 گام 

 

گام1: فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده را تهیه کنید.

گام2: هر چند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.

گام3:وان حمام را پر از آب گرم و صابون کنی! د ، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق و استراحت از خود دور کنید.

گام4: هر روز به جمله های زیر و جملاتی از این قبیل فکر کنید.

·       تا زمانی که خودتان نخواهید ، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند.(تئودور روزولت)

·       روزی شخصی بودایی را فحش و ناسزا میداد ، بودا به وی گفت:از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر میکنم!اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم ، راستی اگر کسی به من هدیه ای دهد و من هدیه را قبول نکنم به چه کسی تعلق خواهد داشت؟

·        خواه فکر کنید کاری را میتوانید انجام دهید ، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید ، همیشه حق با شماست.(هنری فورد)

·       عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم.

·       قلمرو خد! اوند درون ما انسانهاست.

·       هر کاری را که دوست داری انجام بده پول خود به دنبال آن می آید.

·       به دنبال رستگاری و سعادت خود باش.

·       از صمیم قلب خودت را دوست داشته باش.

گام5: در تعطیلات آخر هفته ، فقط به تفریح و استراحت بپردازید.

گام6: تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید.

گام7: به خاطر داشته باشید که هر گاه در کاری سرگردان می مانید ، در حال آموختن نکته ای جدید هستید.

گام8: تا آنجا که لازم است خودتان را به مبارزه بطلبید ، نه بیش از اندازه.

گام9: در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند.

گام10: در روز عشق(والنتاین)برای خودتان کارت تبریک بخرید.

گام11: هر چند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و با خدا راز و نیاز کنید.

گام12: هر چند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید.

گام13: با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید تلفنی صحبت کنید.

گام14: خود را در آیینه نگاه کنیدو از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را به خاطر این نعمت شکر گذار باشید.

گام15: اهداف خود را بنویسید و با آنها زندگی کنید.

گام16: در هدف گذاری واقع بین باشید.

گام17: وسواس را از زندگی خود حذف کنید ، در این صورت هیچ کاری نمیتوانید انجام دهید.

گام18: برای خود تعهد مشخص کنید و به آن وفادار باشید و تا می توانید برای آن حرکت و تلاش کنید ولو آن که نتیجه دلخواه شما نباشد.

گام19: همیشه لبخند بزنید.(لبخند و خنده تفاوت دارند)

گام20: تاخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است.

گام21: هنر سوال کردن را بیاموزید.

گام22: برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید.

گام23: شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت است! و ضروری در زندگی است.پس هر چند روز یک بار زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات را ماساژ بدهد.

گام24: ده بار تنفس عمیق بکشید.

گام25: هنگام راه رفتن و نشستن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید.

گام26: گاهی اوقات تند تند راه بروید.

گام27: وقتی در کاری موفق می شوید،با خریدن یک هدیه برای خودتان موفقیتتان را جشن بگیرید.

گام28: استفاده از فرصت ها را بشناسید.

گام29: برای خودتان گل بخرید.

گام30: هر وقت احساس تنش کردید ، به موسیقی مورد علاقه تان گوش دهید.

گام31: تکرار! عبارات تاکیدی را فراموش نکنید.برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمده است.

·  هر روز هر قدمی که بر می دارم بهتر و بهتر می شوم.

·  من این وضعیت را به عشق الهی می رسانم و به بهبود آن اعتماد کامل دارم.

·  نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانم به تمام خواسته های بر حق خود می رسم.

·  من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم.

·  من مسئول تمام اتفاقاتی که برایم می افتد هستم.

·  من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت امگیز برایم رخ دهند.

·  امروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرم.

·  اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد،نور درونم از من حمایت می کند.

·   من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثار من خواهد کرد.

با هر دم و بازدم خدا را شکر میکنم.

گام32: به هر آهنگی که دوست دارید گوش دهید .

گام33: نعمت سلامتی خود را قدر بدانید.

گام34: هنر نه گفتن را بیاموزید.

گام35: هنگامی که کودکان بازی می کنند در آنها دقیق شوید.

گام36: هر چند وقت یکبار خانه تکانی کنید.

گام37: آمدن بهار را جشن بگیرید.

گام38: کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید مرور کنید.

گام39: هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید.

گام40: از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید.

گام41: خودتان را مورد تحسین و ستایش قرار دهید.

گام42: سعی کنید روزهای تعطیل کمی بیشتر استراحت کنید و بخوابید.

گام43: گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید.

گام44: حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید.

گام45: باغچه کوچکی برای خود درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید.

گام46: به یک دوست قدیمی زنگ بزنید.

گام47: به پارک رفته و چرخی بزنید و گلها را بو کنید.

گام48: زمانی که زیر دوش می روید آواز بخوانید.

گام49: سالی دو مرتبه خون بدهید.

گام50: نامه ای بنویسید و در آن از خود انتقاد کنید.

گام51: هر روز چند واژه جدید بیاموزید.

گام52: شکر گزار باشید.

گام53: هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگی عوض شود و زیستن در الان جاودان را بیاموزید.

گام54: مدتی از وقت خود را به کتابخانه بروید و کتاب بخوانید.

گام55: یک روز در هفته گیاه خواری کنید.

گام56: قبول کنید که انسان جایز الخطا است.

گام57: یک مهارت جدید بیاموزید.

گام58: به اطرافیان اثبات کنید که برایشان ارزش قائل هستید.

گام59: برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید.

گام60: توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 14:1  توسط یاسین  | 

آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن

آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.

آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .

آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.

آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم.

آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.

آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه  را نمی دانم آموخته ام.

آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.

آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.

آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.

آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.

آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد.

                                                                                                   Only remember God

                                                                                        R:CH

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 14:1  توسط یاسین  | 

روز آشتی خدا با بشر

 

در دوردست شهری وجود داشت به نام ویسکوز که اکثر ساکنان آن را راهزنان تشکیل می دادند.روزی سردسته آنها "آحاب" که بزرگ تبهکاران بود توبه کرد وبه دنبال او بقیه نیز توبه کردند.آحاب برای اینکه افرادش دوباره به طرف ارتکاب جرم سوق پیدا نکنند قانون جدیدی ابداع کرد.مراسمی موسوم به " روز آشتی خدا با بشر ". به این ترتیب که ساکنان دهکده سالی یک بار دو فهرست تهیه می کردند، درخانه شان را به روی خود می بستند و رو به بلندترین کوه می ایستادند. بعد نخستین فهرستشان را به طرف آسمان بالا می گرفتند و می گفتند: " بار الها ، این تمام گناهانی است که در مقابل تو مرتکب شده ام". و همه گناهانی که انجام داده بودند،از جمله: کلاهبرداری در کسب و کار، ستم و کارهایی از این قبیل، یکی یکی برمی شمردند و می گفتند:" من گناه کرده ام و از این که با گناهان بزرگ خود، حرمت تو را رعایت نکرده ام، از تو تقاضای بخشش دارم". سپس – ابتکار آحاب در این جا بود – بلافاصله فهرست دوم را از جیبشان بیرون می آوردند و همچنان رو به همان کوه آن فهرست را به طرف آسمان بالا می گرفتند و مطالبی از این قبیل می گفتند:" بار الها، این هم فهرستی از همه گناهان تو در حق من است: بیشتر از حد لازم از من کار کشیدی، با وجود تمام دعاهایم دخترم مریض شد، در حالیکه من درستکار بودم دزد به من زد. انصاف نبود که آنقدر زجر بکشم". بعد از این که فهرست دوم را هم تا آخر می خواندند، مراسم را با بیان این مطلب به پایان می بردند:" من به تو بدی کردم و تو به من ! با این حال، چون امروز روز آشتی است، تو خطاهای مرا فراموش می کنی و من خطاهای تو را و ما می توانیم یک سال دیگر با هم ادامه دهیم".

پائولو کوئیلو ، شیطان و دوشیزه پریم

لطفاً نظر خود را در مورد این مطلب بیان کنید. yasin_rch_blogfa@yahoo.com

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 13:53  توسط یاسین  | 
face="Tahoma" style="font-size: 9pt">center">

center"> نفر

افراد آنلاين: نفر

center"> نفر

center"> نفر